تبليغاتX
یادداشتهای شتاب زده

یادداشتهای شتاب زده

                   بِگه وا تو چه بدم که

                   که تو وا مه ستم ادکه

                   مه جهیز تو دل ام دا

                  تو نصیب مه غم ادکه

                                                     ابراهیم منصفی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:29  توسط مسعود  | 

چه دنیایی برای ما به میراث گذاشته‌اند این اهل علم و منطق‌! میان این راهروهای دراز و باریك و بی‌خم‌وچم می‌روند و می‌آیند و نمی‌بینند كه نه سایه‌ای دارند و نه حتی بویی. بی هیچ خاطره‌ای می‌روند و می‌نشینند پشت میزهاشان و منشی‌گری می‌كنند. حتی بندیان بسته به كند و زنجیر بیش از این‌ها دارند. خیابان‌هاشان و خانه‌هاشان را روبیده‌اند، مثل بندی كه رخت‌هاش را باد برده‌باشد و حالا ففط بند مانده، دراز و باریك از این دیوار تا آن دیوار، از این میخ تا آن میخ. لعنت بر باد باد و دوصد لعنت بر این عاملان این جاروكشی‌ها كه جهان ما را، خانه‌ها و حتی خانـﮥ‏ ذهن‌هامان را خالی كرده‌اند. باید پرش كرد، باید در پشت هر دری و حتی در سایـﮥ‏ عریان این سیم آویخته از این سقف چیزی به ودیعت گذاشت، تا در هر كنج و پسله‌ای پری كوچكی باشد خفته اما منتظر تا صدای عاملی بیدارش كند، نه این‌طور كه حالا هست كه وقتی ناسخی بیدار می‌شود، در پشت سایش شاخه‌ای به پشت شیشه هیچ نباشد. غلت هم كه می‌زند، می‌داند كه كسی نمی‌آید. وقتی هم سرگردان كوچه‌ها می‌شود هیچ سایه‌ای، همزادی با صداهای كفش‌هاش همپا نمی‌شود. شب هم كه خسته به خانه می‌آید بی هیچ بگوومگویی در رختخوابش، بی‌جفت، می‌خوابد و تن خسته به خوابی بی‌رؤیا می‌سپارد.
باید كاری كرد، حتی اگر فكر كنند كه دیوانه‌ام. با این موها كه صبح به صبح انگار به عمد بر پوست سرم سیخ ایستاده‌اند، با این دو حدقـﮥ‏ سرخ چشم‌ها كه نشان آن‌همه اشباح است كه دیده‌ام لوتوس می‌نشینم تا احضارشان كنم حافظان چهره‌ها را كه تا جنگل تاریك و نمور فراری‌شان داده‌اند. «سائق‌» و «شهید» را صلا درمی‌دهم تا بیایند و پرَان بر زَبَرِ شانه‌هام طومار اعمال نیك و بدم را بنویسند. می‌نویسند و گاهی ــ ‌می‌شنوم ــ بر سر خوب و بد خرده‌عملی مثل تلفن كردن همین امشبم به ملیح كه روز عروسی‌مان، نهم اردیبهشت، یادش نرود، بگوومگو دارند. حرز تسدیس عدد اسم اعظم به دست می‌گویم: باور می‌كنی، عزیزم، حالا دیگر معتقد شده‌اند كه این دل من گوشت‌پاره‌ای است شلجمی كه كارش مثل یك تلمبه است.

 هوشنگ گلشیری - جن‌نامه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط مسعود  | 

- «وقتي كه مي خواهيد همه چيز را نابود كنيد، پس مي بايد براي بازسازي آن فكري هم كرده باشيد.»

- «اين ديگر به ما مربوط نيست. هدف ما پاك كردن زمين است.»

                                                                                      

                                                                                                 تورگينف- پدرها و پسرها

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:52  توسط مسعود  | 

در کوچه باد می­آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می­آمد
ستاره­های عزیز
ستاره­های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می­گیرد
دیگر چگونه می­شود به سوره­های رسولان سرشکسته پناه آورد
ما مثل مرده­های هزاران ساله به هم می­رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهد شد

فروغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 12:13  توسط مسعود  | 

«جدی گرفتن آن­چه این­جا و اکنون نمی­تواند جدی باشد:

این مهلک­ترین فضیلت مردی است که می­خواهد برتر باشد.»

فریدریش نیچه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:19  توسط مسعود  | 

این حسی است که مدت­ها دارم، و حالا بیش از همیشه احساس­اش می­کنم نه کین­توزی، نه نفرت، نه سرخوردگی، نه آسودگی، فقط بی تفاوتی، فقط و فقط بیزاری.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:24  توسط مسعود  | 

آدم­ها را در ذهن­ام به چهار دسته­ تقسیم می­کنم: خوش­بین امیدوار، خوش­بین ناامید، بدبین امیدوار، بدبین ناامید. خودم را در دسته­ی دوم می­دیدم، اما سنگینی خوش­بینی­ام دیگر جایی برای سبکی­های ناامیدی­­ نگذاشته. مثل همه، من هم با تناقض­ زندگی کردن را آموخته­ام، این رنج­ام نمیدهد، رنج­ام تنها سر کردن با دوراهه­یی است که دیگر دوست­اش ندارم: خوش­بینی مفرطی که اغلب سر به بلاهت میزند، از یک سو، حماقتی به نام امیدواری در لفاف ناامیدی، از دیگر سو. نه خوش­بین نه بدبین، فقط میخواهم ناامید باشم. از خیره­سری خودم حرص­ام می­گیرد. می­خواهم بپذیرم، باور کنم، بگویم، بنویسم، که "کم آورده­ام"  می­دانم، گاهی پذیرش ناکامی از هر تسلایی تسکین­دهنده­تر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:58  توسط مسعود  | 

"باید کار کرد، اگر نه از روی انگیزه، دست­کم از سر یأس. هرچه باشد، کار کردن از بطالت ملال­آورتر نیست."    (بودلر)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط مسعود  | 

 

  

                                        

Justice is a dream

عدالت یک رویاست                                                                 

                  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 21:49  توسط مسعود  | 


حکم دادگاه بدوی يعقوب يادعلی،  برنده جايزه بهترين کتاب  "بنياد گلشيری"، که به اتهام نشر اکاذيب، توهين و افترا در رمان اداب بی قراری (که با مجوز رسمی وزارت ارشاد چاپ شده،) بازداشت و محاکمه گرديد؛ تشديد شد. دادگاه تجديدنظر در يک اقدام بی‌سابقه حکم دادگاه بدوی را تشديد و مجازات تعليقی در مورد وی را به مجازات تعزيری تبديل کرد. بدين ترتيب يادعلی يک سال را بايد در زندان بگذراند.

                                                         یعقوب یادعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:12  توسط مسعود  | 

 

نابودي ناگزير است...ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه بسيار باز و بي قيد و كاملا واداده است،دنيايي كه در آن امور،كمابيش اختياري، منفصل و بنابراين،متفرق و نامنظمند.از سوي ديگر، نظم تقديري جايگاه مبادله نمادين است. ديگر آزادي‌اي وجود ندارد و همه چيز در يك زنجيره به هم پيوسته قفل مي‌شود   بودريار

                                                                                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:44  توسط مسعود  | 

 

دلتنگي  يك جورهايي بي بهانه مي‌آيد و  يكهو، بي‌هوا گريبان آدم را مي‌گيرد. در رفتن و ماندن هم كه باشي فرقي برايش نمي‌كند.  دلتنگي  در آن ته وجودت رسوخ كرده و گاهي كه غليان در پيچ و تابش انداخته فوران مي‌كند و مي‌زند بيرون.

                               زخم كهنه سر باز مي‌كند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:10  توسط مسعود  | 

 

                             

 قاتل بالزاک هم مُرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:22  توسط مسعود  | 

 

                  هیچ چیز ذاتا ارزش ندارد. حتی حقیقت؛ و نه حتی همین حقیقت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط مسعود  | 

در جامعه من چنان کینه و حس انتقام انباشته شده

که معلوم نیست آن گاه که سرباز کند

 چه فاجعه ای رخ خواهد داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:27  توسط مسعود  | 

باور دارم

که هر نوشته ای که حرفش این باشد که جهان می تواند به گو نه ای دیگر باشد. می شود به گونه ای دیگر فکر کرد . می شود نظم سیاسی و اجتماعی دیگری داشت که به سامان باشد .و هر نوشته ای که پرسش ایجاد کند و در جایی با گفتار رسمی حاکم زاویه پیدا کند

قاعدتن ممنوع است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:25  توسط مسعود  | 

برایشان هیچ چیز مقدس نیست آنان که اندیشه می‌کنند.
با بی‌شرمی، چیزها را به نام می خوانند
تجزیه‌های هرزه، ترکیب‌های حرام‌زاده
شهوت‌پرستانه به دنبال حقایقِ عریان افتادن
لمس بلهوسانه‌ی بحث‌های تحریک‌کننده
عقاید ِروی‌هم رفته- کارشان همین است و بس...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 19:45  توسط مسعود  | 

اولين قاعده در يك نظام سياسي پيچيده...اين است:چرا بايد كارها را آسان انجام داد، وقتي راههاي پيچيده هم وجود دارد؟قاعده دوم از همين‌جا ناشي مي‌شود،چرا بايد كارها را خوب انجام داد، وقتي مي‌شود خرابكاري هم كرد؟بلاخره قاعده سوم كه نتيجه منطقي آن دو تاي ديگر است:چرا برنده بشويم، وقتي كه مي‌توانيم ببازيم؟
                                                                                                             كارلوس فوئنتس
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:0  توسط مسعود  |