بِگه وا تو چه بدم که
که تو وا مه ستم ادکه
مه جهیز تو دل ام دا
تو نصیب مه غم ادکه
ابراهیم منصفی
بِگه وا تو چه بدم که
که تو وا مه ستم ادکه
مه جهیز تو دل ام دا
تو نصیب مه غم ادکه
ابراهیم منصفی
چه دنیایی برای ما به میراث گذاشتهاند این اهل علم و منطق! میان این راهروهای دراز و باریك و بیخموچم میروند و میآیند و نمیبینند كه نه سایهای دارند و نه حتی بویی. بی هیچ خاطرهای میروند و مینشینند پشت میزهاشان و منشیگری میكنند. حتی بندیان بسته به كند و زنجیر بیش از اینها دارند. خیابانهاشان و خانههاشان را روبیدهاند، مثل بندی كه رختهاش را باد بردهباشد و حالا ففط بند مانده، دراز و باریك از این دیوار تا آن دیوار، از این میخ تا آن میخ. لعنت بر باد باد و دوصد لعنت بر این عاملان این جاروكشیها كه جهان ما را، خانهها و حتی خانـﮥ ذهنهامان را خالی كردهاند. باید پرش كرد، باید در پشت هر دری و حتی در سایـﮥ عریان این سیم آویخته از این سقف چیزی به ودیعت گذاشت، تا در هر كنج و پسلهای پری كوچكی باشد خفته اما منتظر تا صدای عاملی بیدارش كند، نه اینطور كه حالا هست كه وقتی ناسخی بیدار میشود، در پشت سایش شاخهای به پشت شیشه هیچ نباشد. غلت هم كه میزند، میداند كه كسی نمیآید. وقتی هم سرگردان كوچهها میشود هیچ سایهای، همزادی با صداهای كفشهاش همپا نمیشود. شب هم كه خسته به خانه میآید بی هیچ بگوومگویی در رختخوابش، بیجفت، میخوابد و تن خسته به خوابی بیرؤیا میسپارد.
باید كاری كرد، حتی اگر فكر كنند كه دیوانهام. با این موها كه صبح به صبح انگار به عمد بر پوست سرم سیخ ایستادهاند، با این دو حدقـﮥ سرخ چشمها كه نشان آنهمه اشباح است كه دیدهام لوتوس مینشینم تا احضارشان كنم حافظان چهرهها را كه تا جنگل تاریك و نمور فراریشان دادهاند. «سائق» و «شهید» را صلا درمیدهم تا بیایند و پرَان بر زَبَرِ شانههام طومار اعمال نیك و بدم را بنویسند. مینویسند و گاهی ــ میشنوم ــ بر سر خوب و بد خردهعملی مثل تلفن كردن همین امشبم به ملیح كه روز عروسیمان، نهم اردیبهشت، یادش نرود، بگوومگو دارند. حرز تسدیس عدد اسم اعظم به دست میگویم: باور میكنی، عزیزم، حالا دیگر معتقد شدهاند كه این دل من گوشتپارهای است شلجمی كه كارش مثل یك تلمبه است.
هوشنگ گلشیری - جننامه
- «وقتي كه مي خواهيد همه چيز را نابود كنيد، پس مي بايد براي بازسازي آن فكري هم كرده باشيد.»
- «اين ديگر به ما مربوط نيست. هدف ما پاك كردن زمين است.»
تورگينف- پدرها و پسرها
فروغ
این مهلکترین فضیلت مردی است که میخواهد برتر باشد.»
فریدریش نیچه
نابودي ناگزير است...ما در دنيايي زندگي ميكنيم كه بسيار باز و بي قيد و كاملا واداده است،دنيايي كه در آن امور،كمابيش اختياري، منفصل و بنابراين،متفرق و نامنظمند.از سوي ديگر، نظم تقديري جايگاه مبادله نمادين است. ديگر آزادياي وجود ندارد و همه چيز در يك زنجيره به هم پيوسته قفل ميشود بودريار
دلتنگي يك جورهايي بي بهانه ميآيد و يكهو، بيهوا گريبان آدم را ميگيرد. در رفتن و ماندن هم كه باشي فرقي برايش نميكند. دلتنگي در آن ته وجودت رسوخ كرده و گاهي كه غليان در پيچ و تابش انداخته فوران ميكند و ميزند بيرون.
زخم كهنه سر باز ميكند
هیچ چیز ذاتا ارزش ندارد. حتی حقیقت؛ و نه حتی همین حقیقت
که معلوم نیست آن گاه که سرباز کند
چه فاجعه ای رخ خواهد داد
که هر نوشته ای که حرفش این باشد که جهان می تواند به گو نه ای دیگر باشد. می شود به گونه ای دیگر فکر کرد . می شود نظم سیاسی و اجتماعی دیگری داشت که به سامان باشد .و هر نوشته ای که پرسش ایجاد کند و در جایی با گفتار رسمی حاکم زاویه پیدا کند
قاعدتن ممنوع است